شخصی

بادومِ تلخ...

اگر آدم بودم... اگر با هم بودیم، امروز میشد یک سال....

تلخیش همینه که من هستم... اون هست... ولی من و اون "ما" نیستیم...

---------------------------------

پینوشت: قرار بود از روزای ماهشهر بنویسم. سرم یهو خیلی شلوغ شد با کارها و درسها! حرف زیاد بود و وقت نبود... امشب دارم برمیگردم تهران برای کرونا 2 هفته تعطیلیه.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
شهاب غ

خاطرات ماهشهر6 - روز دوازدهم و سیزدهم

هشدار: محتوای پست مناسب جوِّ غیر مجردی نمیباشد.

- سه شنبه و چهارشنبه درس ایمنی عمومی و آتش نشانی داشتیم با یک پیرمردِ خیلی با تجربۀ دوست داشتنی به نام آقای مصطفی نیکخو. موضوع درس مخاطرات محیطِ صنعتی بود و از تلخیِ موارد عینی کشته شدن افراد و کارگرها در اثر خفگی با گاز نیتروژن و افتادن زیر کانتینر زیر جرِ ثقیل و ... که بگذریم (با کلی صحنۀ دلخراش)، آخرِ جلسه ی امروز یک چیزی یاد گرفتم: در شرکتهای خصوصی نظرسنجیهای Anonymous (ناشناس) معنا و مفهومی ندارن! و اینکه باید همه ی گزینه ها رو کامل داد! این گویا یک قانون نانوشته در محیط کار هست!!!!!!!!!! امروز آقای نیکخوی مهربون، آخرای کلاس اومد پیش نماینده کلاس و برگه های ارزیابی اساتید رو گرفت و نگاه کرد و محو شد. گفت بعضی دوستان کم لطفی کردن (برگه ی من رو داشت نگاه میکرد!) من همه آیتم ها رو کامل داده بودم و فقط آیتم "مشارکت دادن دانشجو در بحث کلاسی" رو از 5  داده بودم 4 :/ به نظر خودم بهترین نمره رو بهش داده بودم چون کارش درست بود واقعا و خوب واقعا هم از بچه ها سوال جواب نمیپرسید :/ اصلا مشارکتی در کار نبود :))))) خلاصه نه تنها آقای نیکخو ناراحت شده بود که چرا من یک آیتم رو کامل ندادم، بلکه متوجه شدم غیر از من و یک نفر دیگه، بقیه بچه ها به صورت کاملا غریزی همه نمره ها رو به اساتید 5 کامل دادن :/

یعنی گیر کردیم بین یک مشت خ/ایه مال تو این مملکت :| :|

اسیر شدیم بقرآن

خیلی حس بدیه که حس میکنی یک استاد رو خیلی دوست داری و بهش خیلی خوب دادی، بعد میبینی همکارات از روزِ اول دوره تا الان به همه اساتید کامل دادن! خدا میدونه چندتا نمره از دست دادم تا الان. چون ارزیابیها هم ناشناس نیست و بالای برگه اسمامون رو باید بنویسیم.

اینجانب شهاب غ، از امروز یاد گرفتم در محیط صنعت، انتقاد از مدیر و بالادست فاقد تعریف بوده، و تمامی نمرات افراد بالادست ما بدون هیچ فکر و تعقلی، کامل و بی نقص میباشد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ رفتم ماهشهر پیش پزشک متخصص قلب. نوشته نامبرده مشکل حاد ندارد و البته خواسته دوباره برای تست ورزش با نوار قلبی که طب صنعتی ازم گرفته برم پیشش.

از اینا که بگذریم... دو نکته ی مهم هست:

1- روی تختِ اکو، به پهلوی چپ خوابیده بودم و منتظر بودم که دکتر بیاد بالا سرم... چقدر به یادِ مامان بی صدا اشک ریختم. به یاد همۀ استرسهایی که 15 سالِ آخر زندگیش با مشکل قلبیش روی تک تک این تختها کشید.... وقتی دکتر اومد بالا سرم چشمام خیسِ خیس بود...

2- دکتر یه دخترِ داف بوداااااا. بعد موقع اکو کلا رو من بود :/ گرمای پهلو و دستاشو کامل چسبونده بود به من. از بغل کردنهای هرروزۀ مامان که بگذریم، این اولین تماس آرامش بخش من با حرارتِ توام با محبتِ یک نفر دیگه محسوب میشد. و چقدرررررررر آرامشبخش بود این تماسِ تقریبا پونزده دقیقه ای . از دیشب خیلی جدی کلا تو فکرِ ازدواجم خاک تو ملاجِ بی جنبه م :)))

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
شهاب غ

خاطرات ماهشهر - روز دهم و یازدهم

- یادتونه، در این پستِ کارتِ قرمز (کلیک) نوشته بودم که توی مصاحبۀ پتروشیمی بندرِ امام، بعد اینکه از خلاف آمدِ عادت، توی خود مصاحبه بهم گفتن که قبول نشدم، فکر کنم یک چیزی در حد سکته رو رد کردم؟!

خوب گویا واقعا اون روز من سکته کرده بودم متأسفانه. امروز، سر کلاسهای کاراموزی پتروشیمی جدیدی که قبول شدم، من رو صدا کردن نیرو انسانی، و دلیل نرمال نبودن نوار قلبم رو نوشتن T invert (تی وارونه). که شهرزاد میگه یا مشکل پاتوژنیکه و مستعد سکته ای، یا اینکه یعنی یک سکته رو رد کردی. و خوب من میدونم که تیرماه، زمان تستهای پزشکی آموزش و پرورش سالم بودم و دکترِ آموزش پرورش هیچ چیز غیر عادی در مورد قلب من تشخیص نداده بود. و اگر هم اتفاقی افتاده، همون روز مصاحبۀ بندرِ امام افتاده که با دست چپِ سر شده تا خونه برگشتم.

فعلا معرفی شدم به متخصص داخلی قلب و با این اوصاف از استخدامم احتمال زیاد ممانعت به عمل میاد. یه چیزی تو گلوم گیر کرده که نمیدونم چیه.

بعد از این همه تلاش...

اینجا جاییه که قبولت نمیکنن، قبولت نمیکنن، تا از غصه سکته کنی دق کنی. بعد که در شرف دق کردنی قبولت میکنن که بعد به بهونۀ ناسالم بودن قلبی عروقی برای محیطهای صنعتی ردت کنن :)) (این آخری صرفا درد دل شوخی گونه بود. وگرنه این پتروشیمی عسلویه بنده خدا از کجا میدونست چی بر من گذشته. باز دمشون گرم تا همینجاش هم خیلی مرام گذاشتن توی مملکتی که سگ محلِ تحصیل کرده ش نمیذاره).

-------------------------------------------------------------------

- دیروز و امروز درس مخازن داشتیم. مدرس جناب آقای مهندس خدادادی. و البته فعلا که هنوز مباحثِ عملی شروع نشده، من دارم سر کلاسها جولان میدم! سوال پشتِ سواله که جواب میدم تعریف از خود نباشه :D

بعد اینکه نماینده کلاس گفت شهاب غ بعد کلاس به نیرو انسانی مراجعه کنه، دیگه دل تو دلم نبود... و حواسم به کلاس نبود اصلا. استاد موضوع بعدی رو درس داد و باز یک سوال پرسید. خیلی هیجانی درس میده: اینو هرکی جواب بده 0.5 نمره (از صد :)) ) بهش میدم. آقا 1 نمره میدم! آقا 10 نمره میدم :)) بعد یک نگاه به من کرد با چشمای تیز و براقش گفت: تو میتونیا! با استرس نگاهش کردم گفتم استاد راستش از وقتی اسممو خوندن اصلا دیگه ذهن و قلبم تو کلاس نیست! با یه لبخند با همون هیجانش ادامۀ درس رو داد و من فقط یک کلاس تار و تیره و صدای مبهم استاد رو میشنفتم و میدیدم... مثل پلانهای کیومرث پوراحمد تو قصه های مجید و مکالمات ذهنی مجید سر کلاساش!

----------------------------------------------

- جلسه ی دیروزم با مشاورم کامل سر خانم اولی گذشت. فعلا یک بحث محتمل بحث ازدواج من با خانم اولیه. شاید یک ازدواج بلاگفایی دیگه در میون باشه :)) البته من فعلا تونستم مشاورم رو متقاعد کنم که من غرورم اجازه نمیده باخانوم اولی ازدواج کنم. چون همین آدم 3 ماه قبل پیشنهاد ازدواج من رو رد کرد چون من یک معلم بودم و گفت حاضر نیست بره توی خونه ای که رفاهش از رفاه خونه پدری کمتر باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از اینجا علامت تعجب تا خودِ تهران :))

حالا طی جلسه ای که هفته پیش مشاورم تلفنی با خانوم اولی داشت، (که من میگفتم خانوم اولی الان تو فاز ازدواج رفته و مشاور میگفت مطمئنی؟ برای اینکه تأیید کنه خودش با خانم اولی 2 ساعت صحبت کرد و تأیید هم کرد)، گفت بله ایشون اعلام کرده که الان منتظرِ اتفاق ازدواجه....

خوب اینجا واقعا یک اجحافی در حق مردها میشه.

نه فقط من، کل مردهای ایران. که انگار وظیفه براشون تعریف شده اسباب رفاه و آسایش دختر رو فراهم کنن تا مجوز ازدواج بگیرن. و این روحی خیلی به مردهایی که این روزها اکثرا قدرت مالی پایینی داریم لطمه میزنه. غرورمون رو له میکنه. وقتی که کاری هستیم ولی کار نداریم و یک دختر محلمون نمیذاره و همون دختر بعد پیدا شدن یک شغل خوب، سیگنال مثبت میفرسته جهت ازدواج (من خودشیفته نیستم. در واقع ماجرای سیگنال مثبت فرستادن به این صورت بود که گفتم من خبر قبولیم رو جز به بابا و خاله شیرین به کسی نگفتم. و دو هفته بعد خانم اولی پیام داد نتیجه مصاحبه رو پرسید. و از اینکه بهش نگفته بودم خیلی عصبانی شد. خیلی به طرزی عجیب و غیر عادی. انگار منتظر نتیجه این مصاحبه بوده. خلاصه اینجوری و به این دلیل موجه سنس کردم که گویا بعدِ قبولی در پتروشیمی پخی شدم در خور و شأنِ توجهِ دختر جماعت).

خلاصه که اصلا حس خوبی نیست... اینکه خودت خواستنی نباشی. اون از الهه که باهام اینکار رو کرد. اون از نگار. اینم از این ضربه ای که خانم اولی به حس خود احترامیم زده و قشششششنگ بهم حالی کرد منِ شهاب به صرفِ شهاب بودن دوست داشتنی نیستم. حتی اگر یک معلم فرهیخته و جنتلمن باشم. منِ شهاب فقط و فقط با حقوقِ پتروشیمی هستش که دوست داشتنی هستم.

این مثالی که زدم در مورد همۀ مردهای این سرزمین و بالای 90 درصد زنهای این سرزمین برقراره. همتون پول پرستین نگین نه. هممون بدبختیم و ارزشمون به پول وابسته س نگین نه... همه ما آدما پول پرستیم. ولی اینکه درآوردن این پول افتاده فقط روی گردۀ مردا خیلی خیلی خیلی ناعادلانه ست.

--------------------------------------------------------

- مدرسمون خدادادی، امروز یک نکته ی قشنگی هم گفت. گفت ببینید اگر ایده ای هم از استادتون شنیدین، اینجا یه وقت تو محیط صنعت نگیییییین استاد دانشگاهمون اینو گفته ها! فاتحتون خوندس! اینا اصلا از دانشگاه بدشون میاد! هرچی دانشگاه بالاتر لجبازی اینا با طرحاش بیشتر! گفت اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین! ایده ها رو از خودتون بگین ولی اصلا اسمی از مقاله و دانشگاه و استاد نیارید!

با خودم فکر میکردم، بی خود نیست صنعتمون گل و بلبله! صنعتی که انقدر رک و شفاف علم رو از ریشه میزنه و تازه ابایی هم ندارن از این سیستم بافری که درست کردن برای هضم ایده های علمی در محیط صنعتی!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
شهاب غ

خاطرات ماهشهر 4 - روز هفتم، هشتم و نهم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شهاب غ

خاطرات ماهشهر - روز پنجم و ششم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شهاب غ

خاطرات ماهشهر - روز سوم و چهارم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شهاب غ

خاطرات ماهشهر - روز اول و دوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شهاب غ

تهرانی که دم رفتن انقدر قشنگ شده...

پنجشنبه سوم مهر، جواب پتروشیمی اومد و قبول شدم :)

ده روزه حالم خیلی خوبه. دیگه از کسی طلبکار نیستم. چون حس میکنم این مملکت حق من رو اقلا داد و الان نوبتی هم باشه نوبت منه که دینمو ادا کنم و طبق وصیت مادرم که گفت نرو، بمونم و برای این مردم کار کنم.

یک هفته س توی کوچه ها اسلوموشن (تصویر آهسته) راه میرم. چون میدونم تا 5 سال نمیتونم ببینمشون. و اینکه امروز تهران بارونیه. سوای از اینکه دم رفتن من، تهران رو قشنگ کرده و من رو دلتنگ، شاید هم در روز وداعِ  خسرو آوازِ ایران داره میباره این ابرا... به قول پسرش:

ابر میبارد و من میشوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز، ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا یار جدا...

(کلیک)

 

+

+ شهاب: سلام پرستو جان 🌸
ببخشید مزاحمت میشم
اجازه دارم در مورد یه موضوعهایی صحبت کنم باهات لطفا؟
ممنون میشم اگر اجازه بدی🌸🌺
- پرستو: سلام
در چه مورد؟

+ در مورد خیلی چیزا
حرفهای مهم🌸
دارم میرم نون بخرم نیم ساعت دیگه میام سریع
ببخشید 🌸🌸🌸🌸

- ببخشید ولی فکر می‌کنم ما دیگه هیچ حرفی نداریم

+ درسته یادمه اخرین قرارمون رو
من حرف داشتم خب و با احترام به همون قرار و مدار آخرمون گفتم ازت اجازه بگیرم و اگر اجازه دادی حرفامو بزنم.
که برداشتم اینه اجازه ندارم. درست هم هست و چشم
برقرار باشی همیشه❤️

- ممنون که درک می‌کنی
همچنین🌼

+ 🌸

پیام داده بودم خبر قبولیم رو بدم و ببینم پایه ی ادامۀ مسیر دو نفره هست یا نه. نخواست حرفامو بشنوه. برا مشاورم گفتم. پیام داده که:

سلام چرا ایقدر زود کوتاه اومدی

فک نمی کنی باید صبوری کنی واگر میخوای باهاش رابطه برقرار کنی باید پی بی اعتنایشاو به تن بخری

 

تقصیر منه از مشاوری که تایپ بلد نیست و یه ضرب المثل رو بلد نیست بگه، انتظار کمک دارم :))))

جدی گاهی فکر میکنم کی به این بنده خدا مدرک داده :|

پیشو به تن بخری؟! نه جون من... به تن بخری؟!!! :))))))

به هر حال از نظر من پرستو میتونست هزار دلیل داشته باشه برای نشنیدن من (مثلا بودن در یک رابطۀ جدی). در هر صورت به نظرم ادامه دادن حرفام با پرستو اصلا درست نبود. مخصوصا اگر در رابطه بوده باشه.

 

+ آموزش و پرورش انصراف دادم... بدون هیچ مقاومتی قبول کردن! بدون کوچکترین تلاشی برای موندن من! البته باید 22 میلیون تومن بدم. ولی خوب پای امضای تعهدم هستم. ولی حواستون باشه جدیدا شغلهای دولتی تعهد هم که میگیرن حتی بخواید برید جلوتونو نمیگیرن اگر پولشونو بدین! بیخود میگن نیرو کم داریم. اصلا گول نخورید! پول کم دارن پول!

 

خداحافظ تهران... با حال خوب میرم و 5 سال دیگه با حال خوبتر برمیگردم پیشت :) اگر خیلی خوش بگذره شایدم برنگردم :D

 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
شهاب غ

ثبت دیتای احساسات - دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم...

هشدار: محتوای پست مناسب جوِّ غیر مجردی نمیباشد.

داستان این پست 90 درصد شخصیه.

 

حرف اول پست - احتمالا زیاد شنیدید، که میگن فلان دوتا آشنا دعواشون سر پوله. یا اون خواهرا، اون برادرا، سر ارث دارن میزنن تو سر و کول همدیگه. ولی بذارین یکم روشنتر کنم موضوع رو: وقتی دوتا دختر کوچولو سر عروسک دعوا میکنن و اونی که صاحب عروسکه عروسکشو بر میداره میره خونشون، وقتی یک پسری که قهر کرده توپشو از توی کوچه برمیداره و با دهن کجی به پسرهای دیگه میره خونشون، گول نخورید. دعوا سر اسباب بازی نیست. دعوای بچه ها هیچ وقت سر دوتا عروسک و سر یه دونه توپ نیست.

بچه ها بهتر از هرکسی میفهمن که خاله بازی دو نفری و گل کوچیک شیش هفت نفری خیلی خیلی بیشتر از تنهایی بازی کردن لذت داره. دلخوریها از جای دیگه س، لجبازیها از جای دیگه س وقتی میبینیم فرزندمون، با اون اخم پنهون نشدنیِ بچگونه ش، پشتشو میکنه و شروع میکنه تنهایی با ماشین و عروسک اسباب بازیش بازی میکنه.

توی دعواهای بزرگسالی هم همینیم. گاهی توی قواعد بازی زورمون نمیرسه، میبازیم، نمیدونیم چه عکس العملی نشون بدیم، فقط از بچگی یه راه حل مبهمی تو هالۀ ذهنمون مونده: که حالا وقتشه با خواهر/برادرت قهر کنی؛ توپتو، عروسکتو برداری و بیای یه گوشه خودت تنهایی بازی کنی.

بین خواهر و برادرهای فامیل، هیچ کس مثل من و شهرزاد پشتیبان همدیگه نبوده. ولی این روزا لج و لجبازی و دعوا سر چیزای دیگه، کاسه کوزه ش سر ارث و میراث مامان شکسته. پولی که هیچ وقت نه برای من مهم بوده نه برای شهرزاد، این روزا که دنبال بهونه ایم سر هم داد و فریاد کنیم، فقط بهونه های مالی دم دستمونه.

این روزها کامل یادمون رفته لذت دو نفری بازی کردن رو. و هر کدوم با قهر و اخم دنبال اینیم عروسک و توپمون رو برداریم و بریم... مهم نیست کجا.... مهم نیست بازی تکی چقدر تلخه... فقط میخوایم قهر باشیم همین.

تا حالا شده به تغییر تعداد خواهر و برادرهاتون فکر کنید؟ یادمه مادرم به خاله که فقط یک پسر داشت میگفت فردا پسرت بهت غر میزنه که چرا براش همبازی نیاوردی. ولی الان خودم و شهرزاد رو میبینم. و با خودم میگم چقدر خوب میشد اگر یکی از ما دو نفر نبود؛ کاش شهرزاد نبود و بابا رو انقدر سر ارث مامان حرص نمیداد. یا کاش من نبودم و به جای صد شهر خراب، شهرزاد ده خودش رو با این ارث آباد میکرد.

این روزا دارم فکر میکنم کاش وقتی بچه ی اول به دنیا اومد، میشد در زمان سفر کرد و اومد به سی سالگیش، و ازش پرسید که؛ دوست داری برادرت داشته باشی یا برادرت نباشه؟ و بعد برگردیم به 25 سال پیش و با توجه به انتخاب سی سالگیِش برای بچه های دوم و بعدی اقدام کنیم.

البته که خاصیت ایران امروزه، که راهی برای بقا و زندگیِ مشروع جز ارث نیست: و این تنها راهِ بقا، بین خیلی از خواهر و برادرها باعث شده حداقل یک بار پیش خودشون فکر میکردن که کاش پدر و مادرشون به تعداد بچه های کمتری رضایت میدادن!

بگذریم...

 

از ساعت 9 شب توی شوکم. یکی از عجیب ترین خبرهای 5 سال اخیر رو شنیدم.

اول بهترین خبر رو شنیدم؛ بابا گفت شهرزاد رو راضی کرده دوباره برگرده پیش من زندگی کنه. و بشدت خوشحالم که بعد از دو سال زندگی تکی، دوباره یکی از عزیزترینهام برمیگرده و با هم زندگی میکنیم.

اما خبر عجیب - تموم شدنِ داستانِ الهه در زندگی من: الهه بعد از فوتِ پدرش یکم آسیب پذیر شده بود. همین تزلزل روحیش باعث شد که تلاش کنم و متقاعدش کردم با مشاور صحبت کنه. قرار بر این شد که 10 جلسه با هزینۀ من با مشاور صحبت کنه. البته 4 جلسشو انجام داد و به بهونۀ حرفه ای نبودنِ مشاور، از شرکت در باقی جلسات امتناع کرد. قصه رو کوتاه کنم: من و شهرزاد و بابا یک خونۀ کوچیک که ارث مامان هست  رو فروختیم این هفته و یک مبلغی نزدیک 300 میلیون به من رسیده. و این هفتۀ اخیر صحبتهای قدیمی الهه دوباره از سر گرفته شده:که  اگر آیفون داشتم فلان میشد و اگر دوربین داشتم الان کلی شغل با درآمد بالا برام مهیا بود (به ترتیب 30 و 50 میلیون تومن). خوب منم واقعا الهه رو دوست دارم. بارها گفتم جونم میره برای این سه نفر: الهه، پرستو و آتنا... دیوانه وار عاشق این سه تا شهریوری بودم و هستم. رو حساب همین عشقِ کور کننده، باز شروع کردم خالی بستن، یکمم روی سود این پول حساب کردم، کنار حقوقم در این یک سال پیش رو، کلی وعده ی عاشقانه به الهه دادم که آره همۀ اینایی که لازم داری میخریم کنار هم. مدتهاس برای کارهای ادیت عکس یک مانیتور نیاز داشت که وصل کنه به کیسش. پریشب، لینک دوتا مانیتور دو میلیونی برای من فرستاد و خیلی رک و شفاف گفت شهاب کمک میکنی بخرم اینو؟

دیدم دوباره جنونِ پول گرفته. یک مرضی دارن بعضی زنها، تا میفهمن یه پولی توی یک حسابی هست، تا قرونِ آخرشو خرج نکنن روحشون آروم نمیشه. به الهه هم گفتم، گفتم دوباره اون روحِ الی مالخر و شرخرِ درونت زده بالاها. که جنس گرون برات بخرم ببری ارزون آب کنی :/

تصمیم داشتم پس فردا که تولدشه، مانیتور رو بهش بدم و ازش خداحافظی کنم.

+ الهه: شهاب امروز برام یکم میزنی مشاوره بردارم یا شلوغی

- شهاب: در این باره باید باهات صحبت کنم

+ باسع

- ببین ۵ جلسه پول مشاوره  مونده بود میشد ۸۰۰ هزار
در واقع کل ده جلسه میشد ۱ و ۶۰۰
من تا هفته پیش برنامم این بود اون ۸۰۰ رو به عنوان کادو تولد بهت بدم و ازت خداحافظی کنم

+ حالا هرچی دقیق نمیخاد همون جلساتو بدی

اگه نمیشم فداسرت

-ولی خب بحث مانیتور شد
تصمیم گرفتم به جاش مانیتور رو کادو تولدت بدم و بعد خداحافظی کنیم

+طلبکار نیستم ک ازت

😑🤦🏻‍♀️

- ❤️😘

+ خدافظی؟ 😐

- مانیتور رو به محض اینکه پول خونه بیاد تو کارتم برات میزنم بری بخری

+ شهاب

- جانم

+ الان صدوپنجاه مشاورو داری یانه
بخدا خودمم نمیدونم چندچندم باخودم
بعد تو میگی خدافظی

الان وقت خدافظیه؟

میگم دوس دارم بمیرم میگی میخام خدافظی کنم

ازتو بعیده والا

- اینم برات میزنم
ولی واقعا نمیتونم بشینم
چون میدونم تو روحیه ت جوریه که تا کل این ۳۰۰ میلیونی که میاد تو کارت من رو نکشی خرج نکنی روحت آروم نمیشه

+ روحیه من

😐

باشه بلاک کن راحت شی

کجانمیتونی بشینی

😐

 

و الهه این روزا به طرز عجیبی گیر داده که مشاورمون چیزی از من به تو گفته یا نه. و گفتم نه والا چی مثلا.

حالا طی یک اتفاق عجیب دیگه، مشاورمون فردا سرش شلوغ بود و وقت مشاورۀ فردا رو انداخت امروز ساعت 19 تا 21

با هم صحبت کردیم و ماجرا رو برا مشاور گفتم. مشاور گفت که ببین شهاب، من خیر و صلاح تو رو میخوام. و اصلا درست نیست راز یک مراجع رو به مراجع دیگه بگم. ولی الهه دوست پسر داره. دوست پسر فاب هم داره برای رابطۀ جنسی کامل با دخول کامل. پول خودت رو حتی هزار تومنم دور نریز. نمیتونم اجازه بدم بیشتر از این بازیت بده.

سکوت کردم و پشت ویدئو کال، سرمو انداختم پایین و همینجور به حرفهای مشاور گوش میدادم، شروع کردم هاشور زدنِ عصبیِ کادری که توی دفتر کشیده بودم. به این فکر میکردم که 4 سال، از 19 خرداد 95، من چقدر وقت و هزینه و انرژی و عاطفه رو صادقانه برای این دختر صرف کردم. و چقدر ازش درخواست رابطه کردم و در جواب به من گفت: "خجالت بکش دوست داری کسی با خواهرت هم اینطور حرف بزنه؟" با هر منطقی حساب میکنم، حتی اگه سمندون هم بودم نباید انقدر نخواستنی میبودم برای رابطه.

یه قصۀ ترسناک: دو سه سال پیش که رفته بودم تپسی، یک شب جمعه، دوتا پسر رو از شرق تهران قرار بود ببرم یک باغی تو کرج. از صحبتهاشون متوجه شدم دارن میرن پارتی سایکو. توی راه از کثافتکاریهاشون زیاد تعریف کردن. یکیشون تعریف میکرد که یک دوست دختر داشتم اهل رابطه نبود. رفیقم رضا بهم گفت رضا این که به تو بده نیست. یه بار خفتش کن با هم بزنیمش زمین. منم بردمش طرفای بهشت زهرا با رضا خفت کردیم دختره رو از خجالتش در اومدیم.

اون موقع ترس عجیبی به دلم افتاد. حالم از اون پسر و رفیقش رضا به هم خورد. اونقدر اون مسیر طولانی با اون حیوون تا کرج برام انرژیگیر بود که یادمه تا دو یا سه ماه دیگه اصلا تپسی نرفتم بابت حس بدی که گرفته بودم از اون سفر آخر.

اما حالا. هر چند الهه حق داره تیپ ساده و معمولی من رو برای رابطه نپسنده و منم توی این مورد سو استفاده قرار گرفتن مقصرم. ولی چقدر دلم میخواست یه رفیق مثل رضا داشتم و یه درس حسابی به الهه میدادم.

و باز هم همون توصیه و پند آخرِ همیشگی: چه در قالبِ ازدواج، چه هر قالب دیگه ای که اعتقاد دارید، بدون رابطه جنسی وارد رابطه ی طولانی نشید. چون بالای 90 درصد پسر آخر این رابطه حس میکنه سرش کلاه رفته و شما رو بلانسبت شایستۀ فجیعترین انتقامها میدونه. همیشه گفتم. رابطه بدون بخش جنسی مفت نمیرزه، و کاملترین نوع رابطۀ جنسی هم در قالب ازدواجه. حالا دیگه صلاح مملکت خویش خسروان دانند....

 

در مورد الهه - دیگه این بار شوکه هستم. عصبانی نیستم به خانوما فحش بدم! فقط شوکه م همین. فقط میدونم این دختر داستانش برای من تموم شد. حتی تولدش رو هم تبریک نمیگم.

 

یک داستان اضافی - این پست (کلیک) رو در مورد نگار نوشته بودم مهر پارسال. که محرم بود. همون موقع، رفتم یک سکۀ نمیدونم چی بود (این پست) فروختم و یک تومنی فرستادم برا نگار بتونه گوشی بخره. گوشی قدیمی خودم رو هم (یک نوکیا اکسپرس موزیک ساده) دادم بهش که تا گوشی جدیدش میرسه دستش کارش لنگ نمونه. گوشیش رسید بهش و منم گوشیم رو ازش پس گرفتم و باقی داستانا که در پست دیتای احساسات همش هست چی شد ریز به ریز. خوب من چندتا نوحۀ محرم دارم توی اون گوشی قدیمی که خیلی خیلی خیلی خیلی دوستشون دارم. در واقع مامان دوستشون داشت و هر سال محرم گوش میکرد. و سال 94 هم در حالی که سکته کرده بود، اول محرم براش این نوحه ها رو گذاشتم و گوش کرد و صبحِ سوم محرم برای همیشه چشماشو بست. هر سال دهۀ اول محرم این نوحه ها رو به یاد مامان گوش میدم توی خونه. امسال هم طبق روال هر ساله گوشی قدیمیمو بعد از یک سال روشن کردم و گذاشتم نوحه ها پلی بشه... محض خاطره بازی یکم توی پیامکهای گوشی چرخیدم و یک پیامک در بخش "sent" توجهمو جلب کرد: "شماره کارتتو بفرست"

به شماره ای که نمیشناختمش. برای پارسال همین موقعها. شماره رو سیو کردم و از تلگرام دیدم یک پسر ژیگول خوشتیپه. یادم اومد پارسال این موقع گوشیم دست نگار بوده. با عصبانیت عکس و شماره پسررو براش فرستادم و گفتم این کیه. که پارسال از من یک میلیون گرفتی گوشی بخری ولی از این شماره کارت خواستی. گفت همکلاسیمه و سیصد بهم قرض داده بود و اگر پسش نمیدادم فکر میکرد خرابم و این حرفا...

گفتم شما همینجوریشم خرابی که به بهونۀ نداشتن از من پول میگرفتی و میدادی به خوشگلهای کلاستون. منم البته زبونم تنده بیفتم رو دور حرف زدن تا دو سه تا سطل تاپاله خالی نکنم رو سر طرف مقابل ول نمیکنم :/

خالی کردن دو سه تا سطل که تموم شد نگار برای همیشه از لیست من خارج شد.

امشبم الهه.

نگار و الهه ای که خوب نسبتا کنار گذاشتنشون برای من سخت بوده همیشه. ولی گاهی لازمه چیزهایی رو از آدما بفهمی، که بتونی راحت از زندگیت بندازیشون بیرون. مثل یک تیله که سوتش میکنی و میره گم میشه و دیگه پیداشم نمیکنی و دو سال بعد یادتم نمیاد.

احتمالا درست مثل همون چیزی که پرستو از من فهمید و تونست راحت من رو کنار بذاره.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شهاب غ

حریم سلاطین - رسانۀ کثیف

به این دقت میکردم که الان چندساله یک سیکلی تکرار میشه: دلاری سکه ای، خودرویی، کره ای چیزی گرون میشه. یه سلطان کشف میشه و به جرم اخلال در بازار اون "چیز" اعدام میشه. و اون "چیز" توی همون قیمت بالا گرون میمونه!

از آب و هوای شهریار خیلی خبر ندارم که تابستوناش چند درجه س. ولی چرا یه آدمِ چیزخل، باید 32 هزار کیلو کره احتکار کنه؟ اونم وسط تابستون...هزینۀ یک روز سرمایش و انبارداری این حجم کره سر به فلک میزنه و حتی اگر از اجارۀ روزانۀ سولۀ خالی بگذریم، این هزینه ها هیچ احتکاری رو توجیه نمیکنه.

 

به عنوان یک Hardliner کله شق که معمولا خیلی سخت متقاعد میشم، نسبت به پذیرش خوراک خبری که در اختیارم قرار میگیره حساسیت زیادی دارم. این خبرنگارِ بی وجدانِ ... رو یادتونه؟ (کلیک) که آبان 98 با یه خودزنی خنده دار به شهرداری میخواست بگه این ترافیک فقط برا برف اون شنبۀ تهرانه و هیچ ربطی به اعتراضات گرونی بنزین نداره! همینقدر وقیح و همین قدر بیشرمانه.

 

نتیجه گیری شخصیم هم شده اینکه توی خونه ای که هیچ وقت ماهواره و خبرهای پردازش شدۀ شبکه های فارسی زبان غربی توش نبوده، تلویزیون رو برای اخبار داخلی هم روشن نمیکنم. من خیلی وقته کوچکترین اعتمادی ندارم به اخباری که این صدا و سیمای داخلی و اون رسانۀ غربی میخوان در اختیارم بذارن.

 

در واقع اگر هم توی کانالا و سایتها، خبری رو ببینم، همیشه با این دید نگاهش میکنم که هدف اصلی منتشر کنندۀ این خبر چه بوده؟ چون دیگه مطمئنم این نظام خبری رو بدون قصد و غرض در لایه های زیرینِ این لایۀ ظاهری منتشر نمیکنه.

و خوب خبری که این روزها ذهنم رو درگیر کرده خبر اعدام ناگهانی نویده. خبر ظاهری این بوده که قصاص نفس بوده، که فرض میگیریم به هزار و یک دلیل عنوان شده این خبر اشتباه بوده (دلایلی مثل نامتداول بودن اعدام در ماه محرم الحرام، عدم تلاش برای رضایت گیری از خانواده مقتول و ...). که من کاری ندارم.

فعلا فرض رو بر این میگیریم که سیاست نظام بر اعدام سریع فردی مثل نوید بوده. وظیفۀ منِ شهاب در برابر خبر اعدام نوید چیه؟ چرا خبر اعدام نوید داره رسانه ای میشه و با چه هدفی؟ نویدی که از نظر من حضورش برای نظام کوچکترین خطری نداره و من این رو میفهمم. اعدام نوید و سیرکوله شدنِ خبرش فقط یک پیامِ باطنی رو به منِ مخاطب القاء میکنه: ترس... بترس! بلرز!

الان فقط میدونم یک سیستمی ترسِ من به نفعشه. و من به عنوان یک عکس العمل انعکاسی، میدونم کمترین وظیفه م نترسیدنه.

چون یک عقیده ای دارم: رویدادهای اجتماعی هم مثل واکنشهای شیمیایی تعادلی هستن. واکنشهای تعادلی مکانیزمشون به این صورته که بعد از تولید مقدار مشخصی محصول، به تعادل میرسن و دیگه واکنش جلو نمیره. و یکی از راههای جلو رفتن واکنش، خارج کردن محصول از محیط واکنشه. اگر محصول مصرف بشه یا خارج بشه و غلظتش کم بشه، مواد اولیه باز انگیزه پیدا میکنن برای واکنش و تولید محصول بیشتر.

و من باور دارم اگر محصول این فرآیند رو مصرف نکنم، اگر رعب و وحشتی که محصول این اعدامها و بالای دار رفتن نویدهاست رو توی ذهنم ثبت نکنم و بازخوردی به نظامی نشون ندم که به قصد و هدفی داره این اعدامها رو صورت میده، باور دارم که جلوی اعدام نویدهای بعدی گرفته میشه. اگر نویدها مواد اولیه باشن و وحشت محصول این واکنش، هر وحشتی که من بازخورد میدم، دستِ عامل، میگه دو واحد محصول (وحشت) مصرف شد، دو واحد دیگه مواد اولیه بریزید داخل واکنش (دوتا نوید دیگه بفرستید بالای دار). ولی اگر من اون وحشت رو مصرف نکنم، محصول رو دست عامل باد میکنه و دیگه انگیزه ای نداره برای کشتار بیشتر و رسانه ای کردنش.

 

خلاصۀ کلام اینکه باید یاد بگیریم به هر رسانه ای همون قدر که ارزششو داره بها بدیم، و البته از قدرت تحریم رسانه غافل نباشیم.

این ما مخاطبهاییم که به یک رسانه قدرت میدیم. و من حس میکنم این قدرت گرفتن از توجه مخاطب، توی ایران خیلی حاده. خیلی. یک نگاه به پر فروشترینها(اعم از فیلم و ...) ، پر لایکترین ها و ... بندازیم ببینیم هرکدوم چقدر ارزشش رو دارن که "ترین" باشن.

 

پینوشت - این پاراگراف رو نمیدونستم کجای متن جا بدم: در رابطه با گرونیها و کشف سلاطین. خود گرونیها برام عجیب نیست. بالاخره شرایط تحریمه و البته که حضرات با اصرار عجیبی میخوان بگن تحریم بی اثره و نقش سلاطین توی گرونیها انکار نشدنیه! خلاصه مثلا من از دولت انتظار شق القمر ندارم که با این انزوای جهانی، هیچی گرون نشه، ولی مرامی دیگه خر فرض نکنید ما رو. احتکار 32 هزار کیلو کره توی چله ی تابستون ظلِ گرما توی شهریار آخه؟! ننه ت خوب.... بابات خوب.... بگذریم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شهاب غ