+ قبلا گفته بودم: آدمها خیلی خریتهای تکراری رو انجام میدن، تا خوراک خبری داشته باشن. برا بقیه تعریف کنن و ذهنشون از اون حس خر بودن (ترجمه کنید منحصر به فرد بودن در اون زمینۀ خاص از خریت) ارضا بشه. و من این روزا ساکتم، احتمالا چون خیلی حواسم بوده اون خریتهای ناخودآگاه رو ترک کنم و انجام ندم. و الان این من، چیزی برای تعریف نداره. که صد البته بهتر!

 

+ ارتباط خوبی با مشاورم گرفتم. از قضا یک خانمه که یک پسر هجده ساله داره، و خیلی عمیق و مادرانه با مشکلات من ارتباط گرفته و خیلی خوب میشنوه و آه میکشه و عکس العمل نشون میده. حتی اگر راهکاری هم ارائه نده، برای من تایمهایی که باهاش صحبت میکنم غنیمته. دو ساعت مادر داشتن در هفته، خلأی که 5 ساله تو زندگیم بوده و با این دو ساعت مشاوره ی هفتگی کمابیش داره پر میشه و از نتیجۀ کار راضی هستم. مخصوصا در کمرنگ کردن وابستگیم به دخترها خیلی مؤثر بوده.

 

+ طبق معمول، آزمون پتروشیمی بندر امام رو قبول شدم، با توجه به اینکه مصاحبه م 8 صبح روز اوله هم حدس میزنم باز با رتبۀ تاپ قبول شدم. این بار تصمیم دارم 4 قطعه عکسی که میخوان رو داغونترین عکسمو ببرم. یه تجربه و قانون نانوشته ی حسی هست، میگه هر چی عکست داغونتر باشه، سالهای بیشتری در کارت پرسنلی و پروندۀ استخدامیت ماندگار میشه! این بار میخوام ببینم با استفاده از این ترفند آیا برخلاف تمام مصاحبه های گذشته قبول میشم یا نه :D

 

+ همونجور که گفتم تونستم رابطه هام رو حذف کنم و زندگیم رو خلوت کنم. نکتۀ قابل بیان اینه که خاطرخواه دخترعمه م شدم. دخترعمه ای که لیسانس رو گرفته، پذیرش از امریکا هم گرفته و منتظر جور شدن کارهای ویزاشه برای رفتن. تجسم و تحققِ تمام آرزوهای محقق نشدۀ منه به نوعی. و البته مهمترین ویژگیش: نرسیدنه. من به این آدم نمیرسم. با مشورت کوتاه یکی از بچه های بیان متوجه شدم که کلا انتخابهای من یک وجه مشترک دارن همگی: صفر بودن احتمال وصال و رسیدن. برای همین خیلی از این داستان عشق و عاشقی خودم تعجب نکردم. ولی بازم یک گام به جلو محسوب میشه، همیشه یک دختر دست نیافتنی انتخاب میکردم و برای جلب توجهش دست به کارهای احمقانه میزدم اعم از خرج و .... الان اون تمایل به انجام کارهای احمقانه کمابیش حذف شده. حداقل داره حذف میشه. که البته فشار اقتصادی مملکت و گشنه موندن خودم هم کم بی تأثیر نیست!

 

+ نمیدونم حرفامو چجور باید شروع کنم و چجور تموم کنم. مهم نیست. و حرف آخر اینکه امروز منچستر یونایتد بعد از یک سال دوری از لیگ قهرمانان، سهمیه گرفت و خوشحالم :) آهان راستی وقت زیادی هم این یک ماه اخیر با فوتبال و گروه فوتبالی یونایتد پر شد. هر دو روز اقلا یک فوتبال بود. اشتیاق بی حد و حصر به فوتبال که بعد از مامان کمرنگ شده بود، دوباره زنده شده. در کل حس میکنم حالم خوبه. هرچند بی هدف. هر چند بدون رنگ و لعاب خاصی در زندگی.