مقدمۀ داستان (آشنایی من و حسن) - در آزمونِ استخدامی آموزش و پرورش، یک پسری صندلی کناریم بود، به نامِ حسن، همرشته ای هستیم. یک پسرِ کاملا از لحاظِ ظاهری سر به راه و مؤمن و از خانواده ای بشدت مذهبی. طبق روالِ وعده سر خرمنهای همیشگیم و اینکه دوست دارم در لحظه آدما رو خوشحال کنم ولو با قولهای لحظه ای، سر آزمون شماره همراهمو بهش دادم و گفتم بهم پیام بده براش چندتا کانالِ استخدامی بفرستم و ....

این چهارماه هی پیام از آقا حسن آقا و اصرار که همو ببینیم، و هی از من انکار. من خیلی خلأ دوستِ پسر دارم در زندگیم، که دلیلشم میگم به زودی (دارم با مشاورم روی کشف دلیلش کار میکنم). ولی توی ذهنم میگم من با یک پسرِ باظاهر و افکار کاملا بسیجی چه حرفی میتونم داشته باشم. مثلا امروز پیام تبریک تولد امام رضا (ع) برای من فرستاده، نه که برام مهم نباشه، خیلی هم مهمه، ولی من عید نوروز رو هم پیامی به کسی تبریک نمیگم. کلا غیر از تولد خودِ آدما، هیچ مناسبت دیگه ای برام ارزش تبریک گفتن و وقت صرف کردن برا ارسال پیام نداره. نمیدونم... شاید دورانِ پادگان، زیاد از حد دور و بر خودم رو با دوستایی پر کردم که نه علمی بودن، نه مذهبی، و تنها چیزی که ازش صحبت میکردن و میکنن قمپزهاشون از رابطه هاشون بوده و ماجراهای مختلف سکس که با دوست دختراشون داشتن. گاهی با خودم فکر میکنم اصلا شاید همین دوستی و رفت و آمد با بچه های معمولی (معمولی از نظر روابط اجتماعی - برعکس دوستای 8 سالۀ شریفی که جز درس و خودِ دخترهای دانشکده، کم پیش میومد در مورد چیزهای دیگه صحبت کنیم اصلا موضوعِ دیگه ای برای صحبت نبود!) در دوسالِ خدمت انقدر تفکر من رو نسبت به رابطه هام تغییر داد و باعث شد فکر کنم همه در روابطشون کارهای آنچنانی دارن و من هم باید از دوست دخترهام توقع رابطه داشته باشم و اگر توی رابطه سکس نباشه سرم کلاه رفته و ....

خلاصۀ کلام، حسن جنسش با جنسِ دوستیهایی که تاحالا داشتم فرق میکنه. دیشب بعد از 4 ماه اصرارش، بالاخره قرار گذاشتیم همو ببینیم. یک ساعت صحبت کافی بود تا بفهمم من و حسن چقد به هم شبیه هستیم. حسن یک پسرِ خردادیِ 34 ساله (2 سال از من بزرگتر)، در قفسِ محافظتِ خانواده بدونِ هرگونه اختیار مستقل برای زندگی خودش، خودش جو خونه تحت نظر پدرش رو پادگان خطاب میکنه. اینکه فهمیدم حسن 30 ساله ساکن مجتمعی هست که ما ده سال پیش، به مدت 6 سال اونجا مستأجر بودیم. با توجه به تیپِ مذهبی حسن، بهش آدرس دادم که آقای شاهدپور و آقای الله یاری رو میشناسی؟ (دو همسایه ی بشدت مذهبی ما ده سال قبل) حدسم درست بود و کلید صحبت آشنایی دادن رو درست انتخاب کردم و حسن بلافاصله گفت آره هر دو رفیق پدرم بودن و آقای الله یاری چند ساله فوت کرده. سرشار بودم از هیجانات عجیب، که چجور خدا یک نفر از ده سال قبلِ زندگیم رو، انقدر نزدیک، به این شکل سر راهم قرار داده دوباره. ناراحت از خبر فوتِ همسایۀ قبلی (که خیلی هم عجیب نبود البته بعد از ده سال)، صحبتهامون با حسن بیشتر و بیشتر شد. از مراحل استخدامی و از اینکه هر کدوم چندبار پرایدامون رو به این ور اون ور زدیم و چندتا مسافر اسنپ و تپسی با فلان قیمتها بردیم و .... نکتۀ قابل تأملتر این بود که هیچ کدوم دست خالی سر قرارِ پسرونۀ خودمون نیومده بودیم، من 3 تا شیرینی دسری بزرگ برده بودم با هم بخوریم، و حسن سر راهش دوتا بستنی نونی زعفرونی خریده بود آورده بود خوردیم. این اندازه شباهت من و حسن برام جالبه. در آخر هم رسیدیم به اینکه حسن گفت من فلان دبستان بودم (دقت کنیم که من و حسن دوران دبستان هم محل نبودیم و لزومی نداشت هم مدرسه ای باشیم) و با تعجب گفتم ایولللللل منم همون دبستان بودم و احتمالا یک سال تمام وقتی من کلاسِ سوم بودم و حسن کلاسِ پنجم، زنگهای تفریح وسط لولیدن توی حیاط، گذارِ منِ کلاس سومی به حسنِ کلاس پنجمی خورده باشه... و در حالیکه تعجبی نداشت، حسن فقط اسم معلم قرآنِ دبستان رو یادش بود و آدرس داد.

اصل مطلب (چرا من الآن مامان میخوام؟) - دیروز بعد از خداحافظی از حسن، در حالیکه دیدارمون خیلی نوستالژیکتر از اونی پیش رفت که فکرشو میکردم، در اوج هیجانات خاطرات، حسرت عجیبی داشتم که کاش یک نفر بود که الان اینا رو براش تعریف میکردم (دقیقا حسی شبیه اون شعری که داریوش و سیاوش میخونن: حالا که رسیدم اینجا، پرِ قصه واسه گفتن، پر نیازِ تو برای آه کشیدن و شنفتن...) گفتم وای که الان اگه مامان بود امشب چقدر ماجرا برا تعریف داشتم براش. از اینکه یه پسری رو دیدم از دوران دبستانم. از دوران حضورمون در فلان مجتمع. از فوت آقای الله یاری... که مامان آه بکشه بگه آخی.... خدا بیامرزدش چقدر مرد خوبی بود... هر چی در اطرافیان گشتم دیدم تنها قصه گوش کنِ من، مامان بوده همیشه. چه برسه این قصه هایی که برمیگرده به دوران کودکی من، قطعا کسی جز مامان نمیتونس باهاشون ارتباط برقرار کنه. خودم حافظۀ کودکیم یاری نمیکنه، بقیه هم درکی از دوران کودکی من نداشتن. حتی بابا.

دیشب میخواستم پست با همین عنوان بنویسم از دیدارم با حسن. گفتم ولش کن مرد. از سیبیلِ کلفتت خجالت بکش :دی تا اینکه امروز طبق روالِ جمعه ها بابا اومد. گفتم سنگ مفت، گنجیشکم مفت، بذار براش ماجرای حسن رو بگم. گفتم که با پسری ملاقات داشتم از آزمون استخدامی، ساکن مجتمعِ فلان هستن، آقای الله یاری رو میشناخت دوست پدرشه گفت چند ساله فوت کرده. بابام آه که نکشید هیچی، تازه گفت خوب فوت کرده که فوت کرده مهم نیست! ذهن خودتو با خاطرات به درد نخور پر میکنی! چی کارت داشت حالا این حسن! دیدم که بعله، ما ز پدران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه میپنداشتیم... گاهی پدرها نمیتونن حتی جای یه تارِ موی مادر رو پر کنن... گفتم مهم نیست بگذریم و ساکت شدم و منتظر شدم بابا بره و بیام این معجونِ بغض و هیجانم رو توی وبلاگ خالی کنم.

من مامان میخوام - تصمیم بر این شده یه موضوع جدید باز بشه، با عنوان "من مامان میخوام". چرا این عبارت؟ خوب یه سکانس ماندگاری هست از سریالِ باغِ مظفرِ مهران مدیری. که شقایق دهقان و الیکا عبدالرزاقی (در نقش مادر و دختر) با هم دل میدن قلوه میگیرن، و سحر جعفری جوزانی (در نقشِ خواهر شوهرِ مادر مرده)، هی غر میزنه و بداخلاقی میکنه. نازی(شقایق دهقان) و مهرناز (الیکا عبدالرزاقی) به فروغ الزمان (سحر جعفری جوزانی) میگن چته امشب یه جور عنی شدی :)) و فروغ الزمان بعد از انکارهای فراوون، آخر با یه بغض جیگر کباب کنی، با بغض و با لحنِ بریده میگه که: آخه.... من.... مامان میخوام :))))) و اینجا الیکا عبدالرزاقی سرِفروغ رو میگیره توی آغوشش و خوب، این سکانسیه که قطعا فقط ما بیمادرا میتونیم درکش کنیم :))

و همونجور که از توضیحم پیداس، در این پستها فقط و فقط و فقط از من غرغر خواهید شنید :/ :دی غرغرهایی از جای همیشه خالیِ مادر.

بعید میدونم حرف زیادی در این زمینه داشته باشم. چون بعد 5 سال غرغرامو کردم و الان رسیده تهش دیگه :)

 

من مامان میخوامِ 2 (هپلی بودن بابا) - صبح دیدم لیوانایی که توش چای و نوشابه اینا میخوره، برعکس توی جای لیوانای شسته س، بعد دست به اسکاچ میزنم میبینم خشکِ خشک :| کظمِ غیظ میکنم و هیچی نمیگم. الان دوباره بعد از ضد حال زدن به من، دم رفتن میاد میگه میخوای این لیوانمو بشورم :/ مثل آتشفشان فوارن میکنم میگم لیوانای ظهر رو چجور شستی؟ اسکاچ نمیزنی؟ میگه آب میگردونم چته دعوا داری :/ گفتم لازم نکرده لیوان بشوری شما خودم میشورم. به این فکر میکنم که اگر مامان بود چه سیبیلی از بابا دود میداد با این هپلی بازیاش :/ امیدوارم شریک زندگیم فردا، هرچقدرم دغدغۀ محیط زیست داشته باشه، از اینا نباشه که فکر میکنن ظرفی که دهن خورده با آب گردوندن تمیز میشه :| اگر نشوره سنگینتره! ظرف دهنی خوردن اتفاقا سکسیه :| :دی ولی اینکه با آب بشوری و ادعا کنی تمیز شده اصلا توی کَتَم نمیره -_-

 

من مامان میخوام 3 (خداحافظی شهرزاد با خانوادۀ خودی) - بهنام، خواستگار شهرزاد، یک بار منو کشید تو ماشین، گفت چرا نمیخوای با من رفت و آمد داشته باشی (دقت کنید هنوز خواستگاری هم نیومده بود اون موقع! هنوز که هنوزه بعله برون هم نیومده ایشون) میگفت شهرزاد الان همش میاد خونۀ مادر و برادرخواهرهای من. منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم شهرزاد اولویتهاش رو تغییر داده، به جای خاله های خودش، چسبیده به خانوادۀ شما که هنوزم فامیل نشدیم. این حرف من گویا توی ماتحت ایشون نرفته خیلی به شهرزاد و بهنام برخورده. که مهم نیست. امروز چهلم خاله اعظم بود. شهرزاد بعد از ایگنور کردن (نادیده گرفتن) مراسم  خاکسپاری و هفتم خاله اعظم، امروز رو هم به یک ورِ شوهر محترم گرفتن و درحالیکه دیشب خونۀ برادر شوهر جانشان بودن، امروز فقط من مثل این بی کس و کارها مراسم چهلم خاله رفته بودم و هرکی میپرسید بابات و شهرزاد کجان، یه جعبه دسمال و آب تعارف میکردم بهشون بدون جواب. خوب، مامان اگر بود، قطعا نمیذاشت این آداب نشناسیها از شهرزاد و بابا سر بزنه. بگذریم... به قول شهرامِ صولتی، در آهنگِ دست روزگار (کلیک)

دنیای من از پیش من رفت

من موندم و تنهایی و درد

با هر چی آدم توی دنیاست

بازم نمیشه جاشو پر کرد