حرف اول - از اون روزی که سید ابراهیم رئیسی در انتخابات 29 اردبیهشت 96 رقابت رو (فرض کنیم طبق رأی مردم) به حسن روحانی باخت، و کمتر از 3 ماه بعد، تکرار می کنم، کمتر از 3 ماه بعد در 23 مرداد 1396 توسط بالاترین مقام نظام، یعنی رهبری به یک ریاست حساستر یعنی ریاست قوۀ قضائیه گمارده شد، همون روز رهبرِ نظامِ به منِ شهروندِ این نظام حالی کرد که من هر کسی رو بخوام بالا میکشم هرکسی رو بخوام پایین نگه میدارم اصلا هم جواب رأیِ توی ملت برام مهم نیست.

از همون روز یه نقطه عطف در بلوغ سیاسی من ایجاد شد و به عنوان یکی از اصولِ اقلیدسیِ هندسۀ عجیب غریب این جمهوری شیر فهم شدم که رأیِ منِ شهروند کمترین پشیزی توی این جمهوری ارزش و اعتبار نداره. (البته فردا رو میرم پای صندوق چون به اون مهرِ لعنتی توی شناسنامم نیاز دارم، به امید اینکه بالاخره یه جا استخدام شم و این ماهی 800 تومن رو که از بابا میگیرم تا از گشنگی نمیرم رو بتونم خودم در بیارم. این جایگاه و ارج و منزلتِ منِ شهروند و ارزش رأیم در این جمهوریِ اسلامیه).

 

ثبت دیتا - دیروز یک کاری کردم که نباید میکردم، اصلا دلم نمیخواد بنویسمش. ولی خوب وقتی یک کاری رو شروع میکنی، نباید ناقص بذاریش. می نویسمش چون به نظرم باید نوشته بشه هرچند تلخ باشه و قابل سرزنش.

نگار - پریروز یک مسیج از شمارۀ ناشناس اومد برام: (توضیح: تهران ساعت 6 و نیم صبح تا 6 و نیم عصر طرحه و نمیشه با ماشین رفت داخل طرح و خوابگاه نگار داخل طرحه و ترمینال خارج طرح)

 

- سلام خوبی فردا برای ساعت چهارو نیم بلیط گرفتم

- نگارم امشب میای که وسیله هامو بذارم توماشین

 

+ سلام چشم

البته دقیق متوجه نشدم. فردا 4 و نیم عصر یعنی؟ امشب بیام وسیله هاتو ورداریم که فردا بیای ترمینال منم 4 ظهر وسایلتو بیارم برات ترمینال؟

اگه اینجوره چشم میام امشب

 

- آره عالیه مرسی

رقتم چمدوناشو کلا وسایل خوابگاهشو گذاشتم توی ماشین، پتوی پادگان منم که ازم گرفته بود سردش نشه پس داد. و چون شب اینجا چیزی برای خواب نداشت، خواست برسونمش خونۀ دوستش سارا. فردا ظهرش 15:20 دقیقه انقلاب قرار گذاشتیم که برم خودش و سارا رو برسونم ترمینال (سارا اومده بود کمک وسایل نگار رو از پارکینگ ترمینال ببریم داخل و واقعا هم کمکش لازم بود).

 

+ من رسیدم توی نوفلاح پارک کردم

رسیدی انقلاب بگو بیامهرچی زودتر بیای بهتره ترافیک خیلیه

+برات سوسیس و نون باگت و مخلفات آوردم خواستی دستاتو بشور بیا تو ماشین خودت ساندویچ درست کن برا تو راهتون

 

- مرسییی

- دو دقیقه دیگه اونجام

 

یه بطری شربت عسل آبلیمو هم براش درست کرده بودم چون می دونستم سوسیس توی اتوبوس تشنش می کنه. سوار شد. 25 دقیقۀ عالی و کلی خنده. توی راه دوستش سارا میگفت که "آقا شهاب واقعا ممنون این 3 سال که نگار تهران بود خیلی هواشو داشتین همه جوره حواستون به نگار بود خدا خیرتون بده". برام عجیب بود. خوب من شاید رابطه با نگار نداشتم ولی اقلا یکی دو بار درخواست و غرغرشو به جون نگار کرده بودم. در ضمن این هم برام عجیب بود که چرا دوستش سارا داره از من تشکر میکنه. چرا خود نگار تشکر نمی کنه.... این خیلی خیلی خیلی برام عجیب بود. یاد این حرف رفیق دوران لیسانسم افتادم که میگفت "زنها موجوداتی Planner هستن. برا اهدافشون طرح و برنامه های عجیبی میچینن." بگذریم... No Offense خانومهای محترم :دی قصد جسارت نیست.

رسیدیم ترمینال. به نگار سفارش کردم مراقب خودش باشه. فکر داداش کوچیکش هم نکنه. همونجور که شهرزاد به من گفت "شهاب من خاله مریم نیستم که بچسبم به تو و فکر غذا پختن برای تو باشم" و منی که مجبور شدم دو سال بعد از فوت مامان استانبولی پختن یاد بگیرم و همین هفته پیش اول بار قرمه سبزی پختن یاد گرفتم، قطعا این استقلال رو مدیون شهرزادم. تو هم بی خیال داداشت شو. ما مردا رو بخوای لوسمون کنی تا 50 سالگی هم بچه می مونیم. گفتم مراقب غذا خوردنت باش (نکتۀ 1 آخر پست رو بخونید). این بار برخلاف همیشه، بهش نگفتم اگر رسیدی خونه خبر بده.

خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شد. سارا سوار شد که دور از چشم من خداحافظی کنه. قرار بود برگردونم سارا رو انقلاب. سارا باچشمای خیس از اتوبوس پیاده شد. برگشتیم و سارا رو انقلاب پیاده کردم. توی گوشی زدم آهنگ "زیبای من" پدرام پالیز پلی بشه تا خونه:

 

"جان من بی من مرو، تنها شدن درمان ندارد...

رفتنت را قلب من، زیبای من باور ندارد...

باورم کن قصۀ این عاشقی آخر ندارد...

من نگارم می رود، دار و ندارم می رود، وای اگر روزی چو من تنها بماند..."

 

- (ساعت 18:18) خیلی خوشمزه بود

- (ساعت 00:13) رسیدم خونه

- (ساعت 01:05) زنده ای :| :| :|

 

جواب این پیامکهاشو ندادم و تصمیم هم ندارم دیگه جوابی بدم... انگار نه انگار که نگاری داشتم....

 

نکتۀ 1 (یه توصیه برای مجالس ختم عزیزان) - نگار کلا حواسش به تغذیه ش نبود. گشنش می شد اخلاقش بد می شد خودش اینو نمی فهمید. تا نهار نمی خورد حالش جا نمی اومد. صبحهای امتحان ترمهای وسطش که میرفتم دنبالش برسونمش تا دانشگاهش، با اخم صبونه نخورده میومد توی ماشین می نشست، من یه بربری تازه از دم خونه گرفته بودم و یه خامه عسلی که دوست داشت. بربری و خامه رو که میخورد تازه یخ و اخمش باز میشد. اینا رو گفتم که این نکتۀ مهم رو بگم: بعضی موقعیتها آدمها حواسشون به اینکه قندشون افتاده نیست. مصداق بارزش مجالس ختم عزیزان هست. دیدین وقتی خاله ای کسی عزیزی رو از دست میده توی بحبوحۀ مراسم اصلا حواسش به خورد و خوراکش نیست؟ خوب معمولا چون میزبان در اون شرایط داغداره، اکثر آدما دچار این افت قند یا دهیدراته شدن بدنشون میشن. من همیشه توی اینجور مراسم سعی می کنم حواسم باشه، و مثلا عصر روز خاکسپاری که همه دایی خاله ها توی خونۀ فرد داغدیده جمعن، میرم آشپز خونه مثلا چندتا لیوان شربت آبلیمو درست می کنم میارم، همه قورت قورت میخورن و میگن خدا خیرت بده چه به موقع بود. اینطور وقتا حواستون باشه به رسوندن قند و آب به بدن کسایی که خودشون حواسشون به خودشون نیست :) مخصوصا در مجالس ختم خیلی خیلی مهمه این نکته. خیرات کردن حلوا بی دلیل نیست. ولی خوب حلوا رو هرکسی دوست نداره. هیچ چی به نظرم شربت نمیشه. البته که ایشالا پیش نیاد این مجالس ولی خوب اجتناب ناپذیره :)

نکتۀ 2 (لعنت به فقر و هرچی باعث فقر شده) - من و نگار با هم برای ازدواج تناسب نداشتیم که در مورد این می تونم به اندازه 3 سال مطلب بنویسم، به اندازه کل سه سالی که رابطه داشتیم. ولی خوب، مطمئنم اگر نگار اسیر فقر نبود رابطمون خیلی خیلی خیلی بهتر میبود. لعنت به این فقر. لعنت به جنگ، این جنگی که پدر نگار رو جانباز کرده. و البته لغنت به این فقر فرهنگی که این مرد 6 تا بچه پس انداخته. و دو تا دخترش هم رفتن خونه شوهر و یکی یه دختر دیگه پس انداختن و طلاق گرفتن و برگشتن خونه ی باباشون. و الان تمام مخارج یک پسر و 4 تا دختر و دوتا نوۀ بدون پدر و یک شوهر جانباز به عهدۀ یک مادر طفلکِ نگاره. آقایون، خانوما، مراما این تن بمیره، قبل پس انداختن بچه آیندشو تضمین کنین. اونم توی این مملکت داغون. ول کنین این شر و ورها رو که روزی رسون خداست. چرت می گن که تو بچه رو بیار خدا خودش روزیشو جور می کنه. کو پس؟ چرا روزی این بچه ها که پدرشونم جانبازه جور نمیشه؟ بچه علف هرز نیست که خودش بزرگ شه... مراقبت می خواد، آب می خواد و نون میخواد و از اون مهمتر وقت گذاشتن و تربیت می خواد...

نکتۀ 3 (عذرخواهی) - من تازه فهمیدم شپش گذاشتن سر یک مسئلۀ به شدت شخصیه. و متأسفم که پست قبلی اونجور جنجال کردم سر این قضیه. از همه عذر می خوام.

راستی یک سوال. پدوی پادگان من رو مادرم 5 سال قبل شسته بود کامل و گذاشته بود توی کمد. آیا ممکنه توی یک پتوی تمیز بعد از 5 سال بدون استفادۀ انسانی شپش باشه؟ یا اون روسریهای نو که از اینستاگرام خریدم. آیا ممکنه توی اونها شپش باشه؟! اگه از اونا باشه که تا پری و خواهر و مادرش و شهرزاد و زن بابام شپش نگرفتن برم سری روسریهاشونو پس بگیرم :|