قبلا نوشته بودم که تابستون دوره کارورزی لردگان بودم استان چهار محال و بختیاری.

یه استان با طبیعت خیلی قشنگ با آدمای خیلی خیلی قشنگتر.

من تقریبا با خیلی اقوام زندگی کردم. از مادرم که خراسان و مازندران خونه خریده بود و سالی یه ماهش اونجاها بودیم، تا سربازی که اردبیل بودم و یک سوم گروهان تورک بودن و یک سوم گروهان کورد. تا محل کارم که جنوبه و ۳ ماهی هم در خدمت لرهای عزیز بودم لردگان. دوست دخترم که الی ما شا الله کورد و شیرازی و تهرانی و تورک و لک و اصفهانی و ... داشتم :/ 

و این ۳ ماه لردگان شیرینترین خاطره ی زندگی من بود با اختلاف. با پوست و گوشت و استخونم قشنگ لمس کردم که زندگی وسط لرها چقدر شیرینتر و راحتتر از زندگی تو غربت شهرهای دیگه س.

من اصلا آدم نژاد پرستی نیستم و اصلا به همین دلیله که زندگی وسط لرها خیلی بهم چسبید. چون برعکس کوردها و تورکها، لرها خیلی ساده تر غریبه تو خودشون میپذیرن و خیلی خیلی رفتار بهتری داشتن باهام. من خودم یک رگم تورکه از طرف مادر. و در خانواده مادرم هم حتی اینو نمیپسندم که خودشون رو دست بالاتر از نژادهای دیگه میبینن.

امیدوارم کسی جبهه نگیره. این پست صرفا یک تجربه شخصی بود برام که بیان شد و صد البته استثنا هم زیاده و صد البته ممکنه برداشت من از زندگی میون قومیتهای مختلف خطا داشته باشه.

ولی خودم یک روز اگر قرار باشه زندگی تو غربت در بین یکی از قومهای ایران رو انتخاب کنم، قطعا زندگی در جمع لرها گزینه اولمه.

 

+ پنج ماهی هست دنبال فرصت بودم از لردگان بنویسم ولی سر شلوغی پاییز و زمستون تو شرکت اجازه نمیداد