شخصی

مرا به خانه ام ببر - بگذارید این مرغ شیدا، هرجا که عاشقی کرد، آنجا بمیرد..

وقتی مامان بعد از 6 ماه بیماری و در بستر بودن، یکم خوب و سر پا شده بود، برای عوض شدن حال و هوامون همگی رفتیم رامسر. شهریور 94 بود. یک عصر قرار بود بریم پیاده روی، من خوشحال و سرخوش از خوب شدن مامان، زودتر اومدم توی محوطۀ با صفای هتل، زنگ زدم به خانوم اولی، تا به برکت خوب شدن مامان، ازش فرصت بگیرم برای گرفتن پروژه خدمت و از نو برنامه ریزی کردن برنامه ازدواجمون. بعد از توافق با خانوم اولی و گرفتن رضایتش، با یک نیش باز برگشتم اتاق هتل. دیدم آمبولانس صدا کردن و مامان بدون قدرت حرف و حرکت افتاده روی تخت. انتقال به بیمارستان سجاد رامسر که همون میدون پایین هتل بود. و بعدش 8 ساعت کنار مامان نشستن توی آمبولانس و انتقالش از بیمارستان سجاد به تهران (گامهای اضطراب - کلیک). مامان از بیمارستان شرکت نفت تهران متنفر بود همیشه. ولی بابا که6 ماه هرچی پول داشت بیمارستان خصوصی عرفان دوشیده بودنش، واقعا دیگه توان پرداخت هزینه نداشت و مامان که قدرت تکلم و اعلام نظر درست نداشت رو منتقل کردیم بیمارستان شرکت نفت. در همون دوران سکته مغزی توی بیمارستان تهران، فقط یک شهاب یادمه مامان گفت که با ذوق یه جونم از ته دل بهش گفتم. دیگه تا زمان مرگ مامان نتونست من رو شهاب صدا کنه. نه فقط اسمم، که خیلی چیزای دیگه هم که میخواست بهم بگه رو نمیتونست. وقتی براش تخته و ماژیک میبردم بنویسه، با دست چپش (غیر تخصصی) که اونم قدرت همیشگی رو نداشت، درتلاش برای نوشتن، یک سری دایره روی تخته مارپیچی میکشید و وقتی میدید دستش توان نداره، خسته ماژیک رو مینداخت کنار و سرش رو میبرد اون سمت خسته از فهموندن منظورش به من. عجب دارم سکته میکنم موقع تایپ این حرفا. حالا خلاصه... اون دو هفته که مامان رو توی آی سی یو بیمارستان نگه داشتن، هر سری می رفتم ملاقات میخواست یک چیزی بهم بگه. از حموم. از اینکه اونجا راحت نیست. اشاره میکرد به پشتش که پشتم میخاره. مادر من توی خانواده به اردک معروف بود. بس که عاشق آب بازی بود. اصلا این روزی یک بار دوش گرفتن رو من و شهرزاد از مامان و عاداتش به ارث بردیم. و مامان بشدت دلخور بود که پرستارهای آی سی یو حمام نمیبرنش. هر روز اصرار داشت به برگشتن به خونه. تا اینکه بعد از مرخص شدن از آی سی یو، قرار شد برگرده خونه.

یه فلش بک بزنم به 6 ماه قبل، اسفند 93 که من تازه ارشد دفاع کرده بودم. مادرم به دلیل عفونیت ریه بستری شده بود و من به خانم اولی که منتظر بود بعد از دفاع ارشد من ازدواج کنیم، گفته بودم اولویتم نگهداری از مادرمه. و رابطۀ ما با قهر و دعوا خاتمه پیدا کرد و خانوم اولی تصمیم گرفته بود به پسر بعدی زندگیش فرصت بده. اون اسفند، که مقارن شد با شهید شدن شوهر خاله، و فوت خاله مریم، مامان که مرخص شد، چون به دلیل بستری بودن طولانی مدت توان حرکتیش افت کرده بود، و تخت خودشون کوتاه بود بدون تشکِ خوشخواب، من قبل برگشتن مامان به خونه اتاق خودم رو کامل تمیز کرده بودم و همه جا رو شسته بودم و تخت خودم رو که هم ارتفاعش بلند تر بود و هم کف اتاق فرش داشت برای مامان مهیا کردم. تختی که صبح که چشم باز می کرد رو به ایوون سرسبزی بود که خودش تک تک گلهاشو کاشته بود.

برگردیم به شهریور 94، مامان که برگشت خونه، اولین روزی که باهاش تنها بودم، بهم فهموند میخواد بره حموم. وسواس همیشگیش هم همراهش بود و به دستمال مرطوب و اینا اصلا اعتقاد نداشت. منم خوب سختی قضیه رو درک نکرده بودم. گفتم چرا که نه. بماند با چه سختی، کشون کشون، تنهایی مامان رو بردم حموم نشوندم روی صندلی، مامان قدرت تکلم نداشت. ولی به وضوح یادمه وقتی که لیف رو پشتش میکشیدم، با چه کیفی هی پشت هم میگفت"آخیش".... اشکم داره میاد...

بیشتر از این حرف نزنم. لذتِ این آخیش رو از پدر مادرها نگیریم. بذاریم لحظه های آخر عمر رو،هر چند کوتاه، هرچند سخت، توی خونۀ خودشون باشن. همونجا که سالها عاشقی کردن کنار همسرشون و کنار ما بچه ها...

امروز که مراسم خاکسپاری خاله اعظم رو برگزار میکردیم، برای اول بار به این فکر می کردم که چقدر یک مرگ میتونه از مرگ مادر من هم دلگیرتر باشه. اینکه همین خاله اعظم، احتمالا چند بار توی بخش قرنطینۀ یک بیمارستان خصوصی، چشماشو باز کرده به امید دیدن بچه ها و تا قبل مرگ حتی یک صورت آشنا هم ندیده دور و بر خودش. من حرفهای مادرم رو نمیفهمیدم، از دیدن رنج و عذابش حناق تو گلوم مثل مار چنبره میزد. ولی حداقل پیش من تو خونه خوشحال بود. تلویزیون رو کشونده بودم تو اتاق فسقلی خودم پای تختش. با هم میشستیم صبح تا شب آی فیلم تکرار فیلمهای طنز متهم گریخت و ... رو میدیدیم. اون موقع غذا بلد نبودم بپزم، فقط شیربرنج، عدس پلو و نون و پنیر و گوجه و سبزی و.... ولی همونم وقتی لقمه میگرفتم براش میدادم دستش، وقتی با یک صدای نامفهومی بهم حالی میکرد که خودتم بخور فقط برا من لقمه نگیر، عشق میکردم...

آره... مادر من اول محرم، آخرین شبی که من پای تخت پیشش خوابیده بودم، با گوشی من نوحه های محرمی که همیشه دوست داشت رو گوش کرد و خوابید (ماه میگوید حسین از بنی فاطمه رو عاشقش بود..) شب دوم محرم، که شب جمعه بود. شهرزاد تعطیل بود و توی اتاق پیش مامان خوابیده بود، صبح جمعه، 24 مهر، دوم محرم، با هول و استرس شهرزاد، بین دلداریهای بابا به مامان، بین دعاهای من کنار پنجره با خدا نگاه به سر کوچه که کی آمبولانس اورژانس میاد، بین CPR ها و احیاهای مصنوعی با دست شهرزاد روی قفسه سینۀمامان، مامان چشماشو بست و دیگه باز نکرد.

هر چند وقتی آمبولانس رسید و من دویدم پایین بهشون گفتم بیمار تموم کرده و دستگاه بیارین و راننده با عجله برگشت داخل آمبولانس تا دستگاه شوک رو برداره بیاره. هرچند شهرزاد به عنوان دانشجوی سال سوم پزشکی، اولین بیماری که احیاء کرد و زیر دستش فوت کرد، مادر خودش بود، هرچند کلی شاید و اگر میگن اگر مامان بیمارستان بود ممکن بود با دستگاه احیا فوری از مرگش جلوگیری بشه...

ولی، من میگم همۀ اینا، فدای یک "آخیشی" که اون روز من از مامان موقع حمام کردن شنیدم.

همۀ اینا فدای یک لقمه ای که مامان توی خونۀ خودش با آرامش میخورد و به من نگاه میکرد که یعنی تو هم بخور.

من که بچه ندارم، ولی اگر داشتم، وصیت میکردم تو رو به اون نون حلالی که بهت میدم بخوری قسم، فقط یه خواسته دارم ازت. بذار من تو خونۀ خودم بمیرم. بذار اونجایی که عاشقی کردم، همونجا چشمامو ببندم....

(مرگ قو با صدای حبیب رو از دست ندید - کلیک)

و جالبه حبیب عزیز هم بیمارستان سجاد رامسر فوت کرد.

(مرا به خانه ام ببر - داریوش)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شهاب غ

گرمیِ خانه، شورِ ترانه، متنِ غزل تو - غزل درمانی

اینجا در این پست (کلیک) به خودم قول دادم چندتا غزل حفظ کنم. حفظ کردن شعر همیشه بهم حس خوب داده و میخوام از این به بعد بیشتر به خودم حال بدم. خوب این پست رو در همین راستا شروع میکنم. و سعی می کنم برای غزلهای بعدی پست جدید نذارم و هرسری همین پست رو آپدیت کنم.

 

غزل اول (حافظ) - دیشب قبل اینکه راه بیفتم سمت خونه ی بابا برا مجلس شهرزاد، یه تفأل زدم به حافظ. این غزلِ دلنشین اومد. که تا حالا نخونده بودمش و عجیب ارزش حفظ کردن داره. پس از همین غزل شروع می کنم حفظ شعر رو:

(لینک دکلمۀ غزل با صدای احمد شاملو - کلیک)

(لینک تصنیف غزل با صدای محمدرضا شجریان - کلیک)

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ---- شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن ---- گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما ---- بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی ---- جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان ---- ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند ----- عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن ------ سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است ------ چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست ------ گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی ------ باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

 

نسخه ای که شاملو دکلمه کرده یکم فرق داره (هم ابیات پس و پیش شده هم 3 بیت اضافه داره :/) که بازگو کردنش خالی از لطف نیست:

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ---- شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه ی مراد است ------ ساقی بیا که جامی در این زمان توان زد

از شرم در حجابم، ساقی تلطُّفی کن ------ باشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زد

بر عزمِ کامرانی، فالی بزن، چه دانی ------ شاید که گوی عیشی با این و آن توان زد

بر جویبارِ چشمم گر سایه افکند دوست ------ بر خاکِ رهگذارش آبِ روان توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن ---- گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

اهل نظر دو عالم در یک ؟ ببازند ----- عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست ------ گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشادن ------ سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان ---- ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما ---- بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستی ---- جام می مغانه هم با مغان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی ------ باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شهاب غ

صرفا یک سری احساسات شخصی - در هم

...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شهاب غ

آشپز آشخور (5) - شیوۀ پخت لوبیا پلو

تذکر - این دستور پخت لزوما کاملترین و بهترین نیست و فقط برای مرور نویسنده قبل از شروع آشپزی مکتوب شده است.

(ادامۀ مطلب)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شهاب غ

ممنوعه های من (2) - نظامِ دلال پرور یعنی بن بست اقتصادی

ممنوعۀ امروزم تشخیصش خیلی راحت نیست. مخصوصا توی ایران امروز که همه شدن دلال.

من میگم که باید یه پویش راه بندازیم، و موقع خرید کردن (هر نوع خریدی)، فقط از کسایی که خودشون مالکِ ملکِ تجاریشون هستن خرید کنیم. دست فروش هم عیب نداره. ولی به هیچ وجه از فروشندۀ مستأجر هیچ خریدی انجام ندیم. گفتم پیدا کردن و تشخیص و تمییز فروشنده از دلال خیلی آسون نیست. در واقع وظیفه ای هست که بر عهدۀ نظام حاکمه. ولی خوب نظام حاکم ما متأسفانه خودش بیشترین سود رو از اجاره دادن پاساژها و اماکن تجاری میبره و اصلا کلی پاساژهای بزرگ و غول شرق و غرب تهران توسط همین ارگانهای کله گندۀ ایران ساخته میشن و بعد اجاره داده میشن.

حرفم شاید در نگاه اول بیرحمانه به نظر بیاد. که چرا از فروشندۀ مستأجر خرید نکنیم؟ لابد بعضیا با خودتون میگین که مگه اون زن و بچه نداره.

 

صاحب پاساژمون میگه قبلنا میشد با اجاره‌هایی که جمع میشه یه پاساژ دیگه ساخت ولی الان نمیشه، بخاطر همین ما مجبوریم هر سال ۳۰ درصد به اجاره‌ها اضافه کنیم.
جداً ایران واسه دلال‌ها و از آب گل‌آلود ماهی بگیرها خانه‌ی آماله.

*Meisam*

@OfficialPersianTwitter

حقیقت ماجرا همینه. وقتی ما از یک فروشندۀ غیر اصیل خرید میکنیم، یک فروشندۀ جوانی که فقط میخواد با فروشندگی (در واقع دلالی محض) راه 20 سالۀ کاسب جماعت رو یک ساله طی کنه؛ در واقع خواه ناخواه داریم چند برابر پول خدمت یا جنسی رو که مصرف می کنیم میدیم برای بزرگ و بزرگتر شدن حباب اون اجاره دهندۀ ملک که کلا بازیگر این صحنۀ خرید و فروش نیست.

یک مثال - سربازی که بعد از من اومد قسمت من، دید من به شدت آدمی هستم کاری (محل خدمت رو براش جهنم کرده بودم و همه کارهایی که من میکردم رو فرمانده ها از اون بنده خدا هم انتظار داشتن - این قانون خدمته که سربازی که درست کار کنه توقع رو از بقیه میبره بالا. یک قانون نانوشته هست بین سربازها که همه با هم لش باشید و کار ارباب رجوع رو راه نندازین. یک نفر خلاف این مسیر شنا کنه کار همه رو خراب میکنه. که خوب من گوشم بدهکار این حرفا نبود. پروندۀ امریه خودم برای سهل انگاری یک سرباز دیر ارسال شده بود و از پذیرش امریه جا مونده بودم و اصلا نمیخواستم بلایی که یک سرباز سر زندگی من آورد رو با سهل انگاری سر زندگی ارباب رجوع دیگه بیارم و تل انبار کردن پرونده ها روی میز من باعث بشه یک لوله کش یا نجار و بنای ارتش از 300 تومن افزایش حقوق سر ماه برا زن و بچه ش جا بمونه. در واقع دلیل سرباز نمونه شدن من هم همین بود. شبهایی که دستور حقوقی ماه بعد ارتش بسته میشد من با اجازۀ فرمانده 3 یا 4 ساعت بیشتر میموندم و همۀ ارتقا حقوقیها رو وارد سیستم میکردم تا نون زن و بچۀ هیچ کارگری لنگِ سهل انگاری من نمونه. و بشدت هم از این کارم راضی هستم هرچند تا دلتون بخواد فحش خوردم از سربازهای هم دوره م. ولی خوب من کلا لجبازتر از این حرفام که با یکی دوتا دهن کجی و ترشرویی هم رده هام بخوام از کاری که میدونم درسته پا پس بکشم).

خلاصه هادی رفیق و سرباز جایگزین من، موقع ترخیصم از خدمت، من رو معرفی کرد به دوستش، یک مرد 37 الی 40 ساله به نام مجید ایران نژاد. که گویا با تولیدی لباس نوزاد و لباس کودک معامله داشت. یک مغازه نمیدونم کدوم بازار داشت. و جدیدا یک مغازه هم پاساژ میلاد نور در شهرک غرب اجاره کرده بود. و دنبال فروشنده بود برای مغازه پاساژش که هادی من رو به عنوان یک نیروی با وجدان و کاری بهش معرفی کرده بود. یک ساعتی قرار گذاشتم برم پیش این آقا مجید برای قرار و مدارهای کلی کار فروشندگی. همون یک ساعت اصول و قواعد خیلی تلخی در مورد کاسبیِ دلالگونۀ ایران دستگیرم شد. مجید یک سری عروسک ردیف کرده بود تو ویترین مغازه تن هر کدوم یک لباس کودک. به من میگفت ببین، اینا روش قیمت خورده 85 هزار تومن، الآن که حراج هماهنگ میلاد نوره به خریدار میگی که 65 هزار تومن میفروشیم. اگر مشتری چونه زد، تا 45 هزار هم بیا پایین. ولی اگر دیدی یکی خیلی بد پیله س و خیلی داره چونه میزنه، تو 35 هزار هم بفروشی ما سودمون رو کردیم.

بله! قیمت روی جنس 85 هزار تومن - فروش با حاشیه سود: 35 هزار تومن.

وقتی مجید قیافه ی هاج و واج من رو دید، گفت ببین آقا شهاب اینجا میلاد نوره. مشتری نمیاد اینجا که جنس ارزون بخره. جنس ارزون بهش بدی فکر می کنه داره بنجل میخره. باید گرون بهش بفروشی که زنه بره به فک و فامیل و دوست و آشناش پز بده بگه اینو از میلاد نور خریدم برا بچه م 90 هزار تومن.

خوب واکنش من؟ یک درصد فکر کنید من بتونم حتی یک جنس رو به این شیوه بکنم تو پاچۀ مشتری و عذاب وجدان شب خفه م نکنه. سریع خداحافظی کردم و زدم بیرون.

مجید مقصر نیستها. مجید هم باید خرج اجارۀ واحدی که توی پاساژ بشدت معروف میلاد نور رو اجاره کرده به نحوی در بیاره. مشکل اینجاس که قیمت اجاره واحدهای تجاری ما به شیوۀ سرسام آوری بالاست و مسئولین پخمه هم توی این مورد هیچ نظارتی روش ندارن. در واقع چرا داشته باشن وقتی خودشون هم دارن ازش سود میبرن؟ این حرفم رو طبق سند و مدرک میزنم ها. یک فامیل سفیر داریم که این باندهایی که بین خودشون دارن، سهام رستورانها و اغذیه فروشیهای بین راهی اتوبان تهران شمال رو پیش پیش (حداقل 10 سال قبل وقتی مادرم بود) بین خودیهاشون تقسیم کردن. بله یعنی شما که فردا میری اتوبان تهران شمال، ضمن پرداخت عوارض سرسام آور، اگر وسط راه در یک رستوران بخوای چیزی هم میل کنی، ناخودآگاه یک مبلغی واریز میکنی به این باند مافیای سیاسی اجتماعی که در ساختار نظام حاکم بر ایران شکل گرفته.

قدیما شرایط خیلی دلنشینتر بود. پدر عطاری داشت، پسر از برکت مغازۀ پدر، کم کم میومد توی کار عطاری. یه مغازه کنارش علم میکرد میگفتن این پسر همون حاجی عطاره. قدیم شغل پدر، میرسید به پسر و همه چی خوب پیش میرفت. ولی خوب یه سری خر مغزشون رو گاز گرفته. میان میگن گیرم پدرِ تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل. یک سری نفهم میان مثلا با سهمیه هیئت علمی مخالفت میکنن. سهمیه هیئت علمی که حالا جالبه، بر عکس تمامی سهمیه های ایثار گران و ... هیچ ظرفیتی از ظرفیت عادی کنکور رو پر نمیکنه. و یک سهمیۀ مازاد بر ظرفیت دانشگاه محسوب میشه. اینایی که با سهمیه هیئت علمی مخالفن، دقیقا حرفشون مثل اینه که بگی یک عطار حق نداره فوت و فن  کارش و بنکدارها و عمده فروشهایی که میشناسه رو به پسرش معرفی کنه و کمک کنه پسرش در مسیر پیشۀ خانوادگیشون از بقیه مردم عادی جلو بزنه. میگن اون عطار باید بیاد فوت و فن کاسبی رو به همه یاد بده و همه شانس عطار شدن داشته باشن و سالم رقابت کنن. What a bullshit! عجب **شری خدا وکیلی. بگذریم.

حرف آخر - من شخصا یک لیست ذهنی دارم از صاحب مغازه های با وجدان و قدیمی. کسایی که میدونم جنس با کیفیت، با قیمت مناسب و بشدت با دوام میدن دست مشتری. نتیجه ش شده اینکه 5 سال قبل یک کفش مردونۀ 40 هزارتومنی از فروشندۀ کفش همیشگی خودم خریدم و هنوز توی پای من این کفش آخ نگفته هنوز فکر کنم 2 یا 3 سال دیگه برام کفش باشه(البته به برکت واکس مرتبی که به این کفش میزنم). هر وقت باز هم کفش بخوام، در جا میرم سراغ همون مغازه که آخر بار پسرش جای خودش پشت دخل بود. میرم سراغ خودش تا یک وقت از جنس با کیفیت دادن دست مشتری پشیمون نشه.

با خون خودمون، زالوها رو بزرگتر نکنیم. برابر کیفیت و دوام جنس مورد نیازمون پول پرداخت کنیم. نه یک قرون بیشتر نه یک قرون کمتر.

این همه شاسی بلند و ماشینهای لوکس آخرین مدل که مثل قارچ تو شهر هر روز بیشتر میشن، نه ارث پدریشونه، نه پدرسگِ دزدن. اینا رو من و شما با حقوق کارمندی پدر مادرمون که با زحمت جمع میکنن، بزرگ کردیم. با دادنِ پولهای سرسام آور برای اجناسی که میدونیم حتی نصف این مبلغی که پرداخت میکنیم هم هزینه ی تولید نداشتن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شهاب غ

دانش بنیان؟ شیب؟ بام؟ ":/ - عوام فریبی و کارگرانی نخبه با مدرک ارشد

همین الان، دقیقا همین الان لاریجانی، رییس مجلس دهم در گفتگوی خبری شبکۀ 2 داره میگه "لایحۀ دولت نبود ولی ما مجلس الزام کردیم 200 میلیون دلار از صندوق توسعه اختصاص بدن به دانش بنیانها. کاری که معمولا نمیکنیم ولی اینا جوان هستن و میخوان جوانه بزنن."

اینجانب شهاب غ، فارغ التحصیل کارشناسی و ارشد دانشگاه صنعتی شریف، 3 ماه تابستان 98 رو در شتابدهندۀ آبان کار کردم، بدون یک ریال حقوق، تکرار می کنم بدون یک ریال حقوق. اول پاییز هم مدیر عامل میخواست قرارداد یک سالۀ 1 و نیم الی 2 میلیونی ببنده (1 و نیم با بیمه 2 بدون بیمه) که من نپذیرفتم و جدا شدم از مجموعه. نه فقط من، بالای 90 درصد نیروهای این شتابدهنده بدون حقوق و به صورت آزمایشی کار می کردن. دو خانم دیگه (یکیشون هم رشتۀ من) همین برهۀ زمانی بدون حقوق برای مدیر عامل کار میکردن، خانم ق، مهندسی صنایع از دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی، دو ماه بعد از جدایی من هم گویا بدون حقوق ادامه داده در مجموعه.

یک کارآموز با ما بود که جان بی نفس کار کرد، و آخر دو ماه مدیرعامل حکم ترخیصش از کارآموزی رو امضا نمیکرد به این بهونه که کار پروژۀ دکتر الیاسی (معاون صندوق توسعۀ نوآوری) مونده و فعلا اجازه نداری بری هرچند 2 ماه کارآموزیت رو به بهترین شکل انجام دادی. سهمیه سرباز داره این شرکت دانش بنیان. خلاصۀ کلام. 200 میلیون دلار از صندوق توسعه به بهونۀ پر و بال دادن به جوانها، و نهایتا بیرون دادن یک سری کار کپی و استفاده از نیروهای کارورز و کارآموز و سرباز بدون یک ریال حقوق.

چقدر گول زدن عوام راحته وقتی که بر مسند قدرت تکیه زدی و رسانۀ عمومی دستته تا هر چی دوست داری و به نفعته به خورد ذهن مردم بدی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شهاب غ

آکواریوم

فایل صوتی - مقام و ارزش زن (دکتر الهی قمشه ای) - حتما دانلود و گوش کنید

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شهاب غ

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز - جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی

صورتِ عکس تو آلبوم خیسه...

دوباره خاطرتو بوسیدم... (کلیک)

نگات کردم تو قابِ عکس، نمیدونم که بارِ چندمی میشه...

چقدر حیفه بدونِ تو موهام جو گندمی میشه... (کلیک برای گوش دادن)

یکی از بزرگترین آرزوهام.... نه .... نه... بزرگترین آرزوم این بود کنارت باشم و سفید شدن گیساتو ببینم... عشق کنم و بخونم... حرف و حدیثت منم، عاشقِ گیست منم... سپیده مثل برفه... راس راسی خیلی حرفه... (کلیک برای گوش دادن)

قشنگ میشد اگه بودی و من سفید شدن گیسهاتو میدیدم و قربون صدقه ی سپیدی و پاکیشون میرفتم و تو هم ریشای جو گندمی پسرت رو میدیدی و از بزرگ شدنش قند توی دلت آب میشد...

گاهی قسمت نیست پسر سپید شدن موی مادر رو ببینه و قسمت نیست مادر جوگندمی شدن موی پسر رو ببینه.

گاهی 4 سال زمان کافیه... تا استخونهای یک مادر بپوسه... و استخونهای یک پسر خورد بشه...

پسرایی که موی مادرتون سپید شده... روزی 2 بار قربونِ دونه دونۀ تار موهای سپید مادرتون برید... یه بار از طرف خودتون... یه بارم از طرف ما که حسرت دیدن موی سپید مادر به دلمون موند..

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شهاب غ

سریال سرباز (3) - بسیجی خوب، بسیجی بد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شهاب غ

مهربونیهای کوچک (2)

به نظرم، یه آدمِ مهربون، وقتی در ایام کرونا میره فروشگاههای زنجیره ای، حواسش هست که اجناس رو جوری روی غلتک سمت مسئول صندوق بچینه که بارکد اجناس به سمت بالا و رو به مسئول صندوق باشه و ایشون بتونه به راحتی و بدون لمس اجناس، با اون تفنگ لیزریش (:D) چیلیک چیلیک تند تند اجناس رو وارد کامپیوتر کنه. ما در روز با یه مسئول صندوق سر و کار داریم، اون با دویست تا مشتری سر و کار داره. و اگر مجبور باشه تمام اجناسی که مشتریها برای برداشتنشون لمس کردن رو لمس کنه، شانس ابتلاش به ویروس احتمالی خیلی خیلی خیلی بیشتر میشه (فراموش نکنیم که آدمِ مهربون، با این کار، به کمتر شدن احتمال آلوده شدن اجناس خودش به ویروس هم کمک میکنه، به قول ایرانیا هرچه کنی به خود کنی، به قول خارجیها What goes around, comes around یا از هردست بدی از همون دست میگیری). مهربونی پخش کنیم :)

 

پینوشت یک - الان دیگه همه میدونن بهترین شیوۀ پرداخت اینه خودمون کارت رو داخل دستگاه پوز بکشیم و فروشنده قیمت و رمز رو وارد کنه. اینجوری فقط دست فروشنده با دکمه های پوز تماس داره و دستش تماسی با کارت ما نخواهد داشت. البته فراموش نکنیم اون بخش کارت بانکی که داخل دستگاه پوز کشیده میشه احتمالا ضد عفونی خفیف نیاز داشته باشه.

 

پینوشت دو - اول گفتم این پستها رو از قول اول شخص بنویسم، به دلم نچسبید. گفتم امری و به صورت دوم شخص بنویسم باز به دلم ننشست. این شد که تصمیم گرفتم اینجوری سوم شخص بنویسم. داستان زندگی یه آدمِ مهربون رو :)

 

پینوشت سه - نقل قول مهربونی امروز:

"The wonderful thing is that it's so incredibly easy to be kind. "

Ingrid Newkirk (British animal welfarist and the president of People for the Ethical Treatment of Animals, the world's largest animal rights organization)

"مسئلۀ حیرت انگیز اینه که مهربان بودن به شیوه ای باور نکردنی، آسونه!"

خانم اینگرید نیوکِرک (فعال رفاه حیوانات از بریتانیا و رییس بزرگترین سازمان حقوق حیوانات)

 

پینوشت چهار - یه پیج هست در اینستاگرام از یک پسر پیانیست ترکیه ای به اسم سارپردومان، ویدئوهاش روزتون رو میسازه. این مرد گربه های زخمی خیابون رو در منزجر کننده ترین شرایط ظاهری و جسمی پیدا میکنه و میبره کلینیک تحت درمان، بعضیاشون متأسفانه میمیرن، اونایی که خوب میشن رو میاره خونش. شعارش هم اینه میگه "عشق شفاست Love Heals). کافیه یه گردشی در پیجش بکنید و با دیدن عکس گربه هاش قبل از درمان و بعد از درمان به این جملۀ عشق شفاست ایمان بیارید. ویدئوهاش از پیانو زدنش برا گربه هاش روزهاتون رو صد برابر قشنگ میکنه. از دستش ندین. آیدیش اینه:

SarperDuman

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شهاب غ